تبليغاتX
پنج انگشـتم اشاره ى توست
 
پنج انگشـتم اشاره ى توست
 
 
 
 

بعد دو سالی که مث یه کابوس گذش

بالاخره تونستم بنویسم

من خوبم و

دلم برای همه تنگه

برای جمع گرم انجمن

برای سارا

واکرم

برای صندلی پشت میکروفون

امیدوارم روزی برسه که بتونم بازم برگردم به اون روزا...

 

واما شعرم:

 

دستهایش را از پشت

شبیه اسلحه کرد

و گذاشت روی شقیقه ام

 

همیشه برای آنکه احساس بزرگی کند

از او ترسیده ام

 

حالا من به او قول داده ام

یک چیز خوب با دستهایم میسازم

چیزی شببیه قلب

 

او سالهاست که بر من حکومت میکند.

 

 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 24 اسفند1390ساعت 12:30  توسط سهیلا الماسی  | 
 

 

اگر قادر نیستی خود را بالا ببری همانند سیب باش تا با افتادنت اندیشه‌ای را بالا ببری.

                                                         (دکتر علی شریعتی

 

 

 باید هر چند وقت یک بار بیام و شعری بذارم

اینروزها از زندگی خسته شدم

دیگه

         افتادم

                   از همه چی 

                                  از اون بلندی ای که خیلی کیف داشت...

باید بنویسم و به خودم بفهمونم که هنوز زنده ام!

                       

 

  دغدغه های چند واژه

 

 بابا

خوابش می آید

((الف))هایش دراز می کشند

چشمهایش را می بندد

نقطه هایش را بر می دارم

 

 مادر

سر پا است

کلمه ی مقدسی ست

همیشه میتوان به ((الف))اش تکیه داد

 

 زندگی

((گی))اش ثابت

و چگونگی اش معلق است

همه درون گودال((ی)) منتظر دستی هستند

 

 آدم امروز

روی انگشتهایش راه می رود

((الف))اش دو سه سانتی بلندتر می شود

کلاهش را باد می برد

 

 شاعر

دست چپش با دست راستش قهر است

سر گرفتن مداد انگشتهایش دعوا دارند

((الف))اش جابه جا می شود

شعار تلفظش می کنند

 

 عشق

نرم و جا افتاده است

ایهامی از تو دارد

فونت نوشته را عوض میکنم

کمی هم ریزتر

نمیدانم چقدر باید بنویسم!

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 7 مهر1390ساعت 18:14  توسط سهیلا الماسی  | 
 

 اگر انسانها در طول عمر خویش فعالیت مغزشان به اندازه یک میلیونم معده شان بود

 اکنون کره ی زمین تعریف دیگری داشت.

                                                                                               آلبرت انیشتین

سلام دوستان شاعر

میدونم دیر اومدم.خیلی وقته که دیگه نمیتونم شعری بنویسم

 پس دوباره بفرمایید شعرای کهنه ی ۸۸...

 

 دستهایش به لب دیوار که رسید

به آبستن خود می اندیشید

لوبیایی که مادرش را در باغچه ی ما جا گذاشت

به آبستن خود می اندیشید

لوبیایی که گوشهایش روی سینی ما کر شد

به آبستن خود می اندیشید

لوبیایی که در غذای یک وعده ی ما به چشم نیامد

به آبستن خود می اندیشید

لوبیایی که در ته مانده ی غذای ما

درون کیسه زباله

از هوا و آفتاب نه

از اندیشه محروم شد

...............................................................................................................

  گفت:

((هوس سیب سرخ کرده ام))

مداد رنگی نداشتم

کاسه ی سر وته ای کشیدم

و گفتم زیر همین کاسه است!

 

 

 

 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 1 تیر1390ساعت 19:54  توسط سهیلا الماسی  | 
                                        

                                          سال نو مبارک

          سلام دوستان

         ببخشیدکه دیر بروز شدم،امیدوارم که سالی پر ازشادی و شعز داشته باشید.

 

          آموندسن

کاشف ماجراجوي قطب جنوب،يک فرد نروژي بود که موفق شد خود را به مرکز قطب جنوب برساند.

رونالد آموندسن، نخستين انساني بود که پا به سردترين نقطه روي زمين گذاشت و آنجا را کشف کرد.

واما یک سپید از سال ۸۸:

 

سگ و سورتمه نمی خواهد آموندسن

قطب اینجاست

در اتاق من

که یخ بندان تنهایی ست

من به زیر صفر درجه رسیده ام

وقندی توی دلم یخ بسته

نودونه روز نه

فقط یک روز طول میکشد

که بیایی

و پرچمت را پشت در اتاق من برافراشته کنی

و مرا در قدر مطلق دستهایت قرار بدهی

تا قند توی دلم آب بشود.

 |+| نوشته شده در  یکشنبه 7 فروردین1390ساعت 11:46  توسط سهیلا الماسی  | 
سلام

بعد یک مدت طولانی دیشب یک"شعر" نوشتم

که پر از"شعر"ه.

 

کار کن

یک جیب پر

شعر بیاور

توی سفره چند قرص شعر بگذار

شعر بکن برایم لقمه بگیر

بگذار توی دهانم

بگذار شعر بجوم!

هروقت که ناراحت می شوی

مرا با یک شعر گردن آویز کن

وقتی دلم میگیرد

چند شاخه شعر بگذار توی لیوان

شعر بینداز توی انگشتم

سرتا پایم را شعر بگیر

 

خیلی سردم است

یک شعر بینداز روی من

اینروزها شعر دارد مرا بالا می آورد

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 11 آذر1389ساعت 13:52  توسط سهیلا الماسی  | 

بند اول از انگشت اول:

می ماند!می ماند خوب من!آب و خاک وآتش و بادوعشق.بادش هم که حرف نیست,مفت چنگ بقیه...آب که هست,خاک هم که تمام نشده,کوره هم داغ است وچرخ سفالگری می چرخد,تو به دنیا آمده ای,مثل من پس عشق هم میماند.اگر همین الان هم اثاث دلت را بریزی بیرون,از این حیات خلوت بیرون نمی روم ...(مثل تو صدایم را بم میکنم):من خاکشیر مزاجم.سال هزار وسیصد وشصت و هشت شمسی شمسی...شم ...سی...چهل...شست و سبابه اش را با مقدار زیادی خاک مهر برد توی دهانم(مادربزرگم) که حرفهای خوب خوب بگویم و من حالا تو خوب رو کنارم دارم که(خودمونی تر)میدونم با چه سین ای مینویسندت(خندیدی)با سینی که چیزی نمینویسن,با سینی چایی می آرن.فکر کن یه چایی مجازی برات ریختم,یه پشتی مجازی هم گذاشتم پشتت که وقتی اینا رو میخونی خسته نشی...قدم ات روی چشام.

 سلام دوستان

شعری رو که ۲سال پیش نوشتم برای اولین پست انتخاب کردم,

 

نصف شب بود

ودلتنگی.

نقشه شهرتان را برداشتم

وبا یک سوزن کوچک,داخل اتاقت را سوراخ کردم

به کنار من افتادی

خوابت آنقدر سنگین بود

که حتی خر وپفت هم تغییر نکرد.

صبح که بیدار شدی

و دیدی کف اتاقت سوراخ است,

نترس.

نقشه جدیدی برای اتاقت خواهم کشید.

 

ممنون که اومدین.

 |+| نوشته شده در  یکشنبه 12 اردیبهشت1389ساعت 14:56  توسط سهیلا الماسی  | 
 
  بالا